شمس الدين حافظ

95

غزليات حافظ ( فارسى )

30 [ آن شب قدرى كه گويند اهل خلوت امشب است ] 1 آن شب قدرى كه گويند اهل خلوت امشب است * يا رب اين تاثير دولت از كدامين كوكب است 2 تا به گيسوى تو دست ناسزايان كم رسد * هر شبى در حلقهء دل ، ذكر يا رب يا رب است 3 كشتهء چاه زنخدان توام كز هر طرف * صدهزارش گردنِ جان زير طوق غبغب است 4 شهسوار من كه مه آيينه دار روى اوست * تاج خورشيد بلندش خاك نعل مركب است 5 تاب خوى بر عارضش بين كآفتاب گرم‌رو * در هواى اين عرق تا هست هر روزش تب است 6 من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مى * زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهب است 7 آب حيوانش ز منقار بلاغت مىچكد * زاغ كلك من بناميزد چه عالىمشرب است 8 آنكه ناوَك بر دل من زيرچشمى مىزند * قوتِ جان حافظش در خندهء زير لب است